X
تبلیغات
رایتل
 
الهی... گاهی... نگاهی
"ای پیامبر! همانا ما نگاه منتظرت را به آسمان می‌بینیم..." (بقره-144)
جمعه 3 مهر‌ماه سال 1388 :: 11:30 ::  نویسنده : امین

جمعه‌ها همیشه روزهای خاصی برای من بوده و هست.اصلاْ یک حال و هوای دیگه‌ای داره.این حس رو فقط من دارم یا شما هم همین طوری هستید؟

(پست آخر تخته پاک کن رو حتماً بخونید)


***


توی عالم خودم بودم که یکدفعه یک چیزی به ذهنم رسید.خودم رو جای صاحب امروز گذاشتم:

بعضی از دوستانم بعضی اوقات "زنگ" می‌زنند و کلی اظهار ارادت می‌کنند ولی یه مدت زیادی هیچ خبری ازشون نمیشه؛ نه سلامی نه احوال پرسی نه... .حتی دریغ از یک "دعای" خشک و خالی!

بعضی‌های دیگه هم فقط موقعی که گرفتاری دارند می‌آیند سراغم و بعد اینکه کمک شون کنم حتی نمی‌یان برای تشکر... .

فقط عده‌ی کمی هستند که مانند "یک دوست" برام هستند.

پیش خودم گفتم اگه من جای آقا بودم با این رفقای نیمه راه چی کار می‌کردم؟! از خودم خیلی خجالت کشیدم...


***

یک لحظه تامل:


رفته بودم قبرستان شهر خودمون؛  عید دیدنی پدربزرگ و مادربزرگ. موقعی که پدربزرگم مرحوم شد در آخرین ردیف دفنش کرده بودند ولی حالا در حدود بیست ردیف به ردیف‌های قبرستان اضافه شده بود.خدای من! چقدر ما مرگ رو دور از خودمون می‌بینیم و چقدر او به ما نزدیکه؛ بانگ "الرحیل" رو می‌شنوی؟

شروع کردم به قدم زدن... ، انگار کل قبرستان دارند به تو نگاه می‌کنند(در مراغه معمولاً عکس درگذشتگان رو روی سنگی در بالای قبر حکاکی می‌کنند). امین! امین! این چهره‌های ملتمس فاتحه رو می‌بینی؟  تو زنده‌ای یا اونها؟ (مردم خوابند، وقتی که می‌میرند بیدار می‌شوند،پیامبر اکرم(ص)). تو می‌شنوی یا اونها؟ تو می‌بینی یا اونها؟تو...

همین طور پائین می روم، به سمت قبرهایی که در ردیف‌های اول دفن شده‌اند.اینجا دیگه از سنگ قبرهای زیبا خبری نیست.اکثرشون شکستند.فکر کنم اینها رو کسانی دفن کرده‌اند که حالا در ردیف‌های بالا خودشون در جایگاه ابدی‌شون خوابیده‌اند... یا نه، شاید هم دیگه فراموش شده‌اند و کسی سراغ‌شون رو نمی‌گیره. گذر زمان عکس‌ها رو اینقدر رنگ پریده کرده که تقریباً قابل شناسایی نیستند.


این سرنوشت ماست، خواهی یا نخواهی.پس چه خواهی کرد؟


راستش این نوشته رو می‌خواستم در پست قبل بذارم ولی گفتم حالا عید فطره، بی‌خیال! سال‌هاست دارم می‌گم بی‌خیال...!