X
تبلیغات
زولا
 
الهی... گاهی... نگاهی
"ای پیامبر! همانا ما نگاه منتظرت را به آسمان می‌بینیم..." (بقره-144)
سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1388 :: 16:30 ::  نویسنده : امین

اشعاری که در ادامه خواهد آمد همانی است که در اطراف روضه مطهر پیامبر (ص)، بالای شبکه فلزی و کاشی‌کاری‌های قدیمی به صورت کتیبه‌های زیبا، نوشته شده است.این اشعار که در مدح رسول خدا (ص) است، از سالیان دور توجه مرا همانند هر زائر دیگری به خود جلب کرده بود و همراه می‌کوشیدم متن آنها را به طور صحیح و بی‌غلط بخوانم اما میسر نمی‌شد؛ زیرا اگر چه کتابت این قصیده با آب طلا و برجسته است، اما خط آن، قدیمی و نامانوس است و از آنجا که در بعضی از مصرع‌ها و یا ابیات آن، سخن از توسل و شفاعت شده و این با ذوق و سلیقه وهابیان سازگار نیست، آن را با رنگ سبز محو کرده‌اند تا قرائت آن برای کسی امکان پذیر نباشد:

یا سیدی یا رسول الله خذ بیدی
مالی سواک ولا ألوی على أحد
فأنت نور الهدى فی کل کائنة
وأنت سر الندى یا خیر معتمد
وأنت حقا غیاث الخلق أجمعهم
وأنت هادی الورى لله ذی السدد
یا من یقوم مقام الحمد منفردا
للواحد الفرد لم یولد ولم یلد
یا من تفجرت الأنهار نابعة
من أصبعیه فروى الجیش بالمدد
إنی إذا سامنی ضیم یروعنی
أقول یا سید السادات یا سندی
کن لی شفیعا من الرحمن من زلل
وأمنن علی بما لا کان فی خلدی
وانظر بعین الرضا لی دائما أبدا
واستر بفضلک تقصیری إلى الأمد
واعطف علی بعفو منک یشملنی
فإننی عنک یا مولای لم أحد
إنی توسلت بالمختار أفضل من
رقَّى السموات سر الواحد الأحد
رب الجمال تعالى الله خالقه
فمثله فی جمیع الخلق لم أجد
خیر الخلائق أعلى المرسلین ذرى
ذخر الأنام وهادیهم إلى الرشد
به التجأت لعل الله یغفر لی
هذا الذی هو فی ظنی ومعتقدی
فمدحه لم یزل دأبی مدى عمری
وحبه عند رب العرش مستندی
علیه أزکى صلاة لم تزل أبدا
مع السلام بلا حصر ولا عدد
والآل والصحب أهل المجد قاطبة
بحر السماح و اهل الجود و المدد

ترجمه: ای پیامبر خدا! ای سرور و سالار من! دستم را بگیر که جز تو، کسی را ندارم که به آن روی آورم.

در تمام هستی، نور خدا تویی؛ سر جود و سخا تویی؛ ای بهترین تکیه‌گاه من!

همانا تویی پناه حقیقی جهانیان؛ تویی هدایت‌گر آفریدگان به سوی آفریدگار و تویی کارساز همگان.

ای که به تنهایی در جایگاه حمد خداوند یکتایی؛ همان که نزاد و زاده نشد.

ای که از میان انگشتانش، نهرها جاری گشت و لشگر انبوهی را سیراب کرد.

هر گاه خطری تهدیدم کند، بانگ برمی‌آورم: ای مهتر مهتران و ای پشت و پناه من!

در پیشگاه خداوند از لغزش‌هایم شفاعت کن و بر من منت گذار، آنسان که در عقلم نگنجد!

به دیده خشنودی و رضایت بر من نظر کن و همواره از فضل خویش بر کوتاهی‌ها و قصورم سرپوش بگذار.

مهر خویش و عفو فراگیرت را بر من بگستران؛ ای مولا و سرورم! هرگز از تو رویگردان نخواهم شد.

توسل می‌جویم و دست به دامن پیامبر برگزیده می شوم، پیامبری که از شریف‌ترین سیرکنندگان در آسمان‌ها و از اسرار خدای یکتاست.

خدای زیبایی‌ها و خدای متعال، خالق اوست و همتایش را در جهان، نتوانم یافت.

او از میان آفریدگان، بهترین است و مقام او در بین پیامبران، برترین است. او مایه امید همگان و هادی به سوی کمال است.

در پشت سر او پناه گرفتم تا خدایم ببخشایدم؛ این است گمان و اعتقاد من.

تا زنده ام، مدح و ستایش او راه و رسمم است و در نزد خدای عرش، دوستی او، رهنمون ایمانم خواهد بود.

پاک‌ترین درودها و سلام‌های بیشمار، بر او باد و بر اهل بیت و یارانش که صاحب مجد و عزتند و اهل جود و دریای کرم...

(محمد صادق نجمی- نشریه زمزم)


*****

امروز توی یک حال و هوای دیگه بودم. احساس می‌کردم اون نور درخشان دوباره در وجودم جان گرفته. دیگه هر کار کردم دیدم نمی‌تونم قبل از نوشتن این دلنوشته به کنکور برسم! فقط یک نکته... نمی‌خوام هیچ قضاوتی راجع به من بکنید، فکر نکنید که خدا عنایتش به من از سر لیاقت بوده؛ ابداً ، دیگه هر کسی ندونه خودم می‌دونم چیکاره‌ام. ولی خدامون خیلی بزرگه و عجیب مهربان؛ اصلاً انگار هیچوقت به گذشته بنده‌اش نگاه نمی‌کنه...خدا می‌دونه انگیزه‌ام از بازگو کردن این خاطره فقط و فقط بیان یک چیزه: «در سخت‌ترین حالات روحی و یا حتی مادی از رحمت خدا مایوس نشید چرا که نور رحمت پروردگار سرزده می‌تابه و راه رو روشن می‌کنه؛ درست زمانیکه فکر می‌کنی همه چیز دیگه تموم شده...». میگی نه؟! نگاه کن:

حتماً سفر عمره تابستون گذشته منو یادتون هست، می‌خوام قصه عجیب این سفر رو براتون بگم. البته خیلی گذرا در پست سوم بهش اشاره کردم ولی راجع به اتفاقات قبلش چیزی نگفتم.

همه چیز از ساعت 14روز سه‌شنبه 6 مرداد 88 شروع شد که من توی بلبشوی نقاشی کردن منزل که همه جا بهم ریخته بود، در اینترنت مشغول چرخ زدن بودم. توی سایت تابناک چشمم به این خبر افتاد «لطف سازمان حج در حق افراد فاقد اولویت!».قضیه از این قرار بود که بعلت مقررات سخت اعزام بعلت شیوع آنفولانزا حدود 10 درصد افرادی که نوبت‌شون شده بود نمی‌تونستند به سفر برند و به خاطر اطلاع رسانی ضعیف اولویت‌های بعدی هم برای ثبت نام نیومده بودند.سازمان حج هم برای اینکه ظرفیت خالی نمونه از افراد فاقد اولویت از جمله ما خواسته بود که برای اعزام مراجعه کنیم! باورم نمیشد، چند بار با دقت خبر رو خوندم و مطمئن شدم که درست می بینم.سریع به مادرم زنگ زدم و قضیه رو بهش گفتم. مامان هم به داداشم زنگ زد که از محل کارش یه سری به سازمان حج توی خیابون آزادی بزنه. عصر که داداشم اومد گفت ازدحام زیادی جلوی در بوده ولی چون وقت اداری گذشته بود کسی رو داخل راه نمی‌دادند. قرار شد صبح من و مامان بریم اونجا تا اوضاع رو بررسی کنیم. از آنجایی که احتمال نمی‌دادم توی اون شلوغی کاری بتونیم بکنیم و از طرفی ازمریضی جسمی مامان می‌ترسیدم صبح چندان رغبت نداشتم که بریم ولی بالاخره با اصرار مامان و با تاخیر در حدود ساعت 8:20 به سمت سازمان راه افتادیم (ناامیدی اول). حوالی ساعت 9 بود که رسیدیم و در مقابل چشمان متعجب من یه جا پارک جلوی در سازمان برای ما خالی شد(دوستان تهرانی می‌دونند که جای پارک توی تهران در حکم طلاست!). رفتیم داخل و با پرس و جو به طبقه اول رفتیم.عجیب بود که کسی هنوز به اون صورت مراجعه نکرده بود و سازمان حج خلوت بود. مسئول اونجا گفت اگر تمایل دارید باید برای سفر در 13 روز دیگه آماده بشید! (تصور کنید ما چه اوضاعی داشتیم: خونه رو داشتیم نقاشی می‌کردیم و همه چیز بهم ریخته بود ، من کلاس کنکور داشتم، ، پروژه تحقیقاتی مامانم تموم نشده بود، بابام در مراحل تحویل پروژه ساختمانی بود و برادرم هم درگیر کار خودش بود!). من سریع گفتم ما که از خدامونه بریم، اصلاً زمانش مهم نیست.مسئول محترم هم گفت که از مدارک‌تون یک سری کپی بگیرید و به من تحویل بدید. مامان اونجا موند و من با سرعت رفتم که کپی بگیرم.بماند که سازمان به اون عریض و طویلی یک دستگاه کپی هم نداشت! دو سه جا رفتم که هر کدوم یه مشکلی داشت(یکی که خیلی جالب بود، نوبت من که شد دستگاه خراب شد!بعداً فهمیدم خواست خدا بوده من دیر بیام، جلوتر میگم) خلاصه بعد از 45 دقیقه برگشتم.چشم‌تون روز بد نبینه، توی همین 45 دقیقه یک قیامتی شد که باید می‌دیدید، صف مردم تا راه پله هم رفته بود. یک مامور هم دم درب مسئول وایستاده بود که ملت به نوبت برند داخل. با نشون دادن مامانم در داخل اتاق وارد شدم. مامانم یواشکی در گوشم گفت پیش پای تو یک خانمی اومده بود و می‌خواست اعزام بشه ولی چون پسرش دانشجو بود و خروجش نیاز به طی مراحل زمانبر مهر خروج داشت بهش اجازه ندادند(توجه دارید که 13 روز بیشتر نمونده بود!) اینو که مامانم گفت انگار آب سردی روی من ریخته باشند (دومین ناامیدی). مامانم گفت توکل به خدا ببینیم چی میشه. نوبت ما که شد پاسپورت‌ها رو به مسئول دادیم. اون بنده خدا هم اینقدر آدم بالاسرش بود حسابی کلافه شده بود. دو تا پاسپورت اول که برای بابا و مامان بود با دقت نگاه کرد ولی به طرز باورنکردنی‌ای به پاسپورت من که رسید فقط صفحه اول رو که اعتبار گذرنامه رو نشون می‌داد رو نگاه کرد.تصور بکنید اگه اونجا شلوغ نبود و ایشون فقط یک ورق دیگه می‌زد و مهر خروج باطل شده مربوط به سال قبل منو می‌دید همه چیز تموم بود! ولی خدا خواست که کلافگی باعث بشه صفحه دوم رو نبینه.همین جا هم بگم که تا چند وقت پیش از اعضای خانواده فقط من، اون هم به خاطر سفر عمره دانشجویی سال قبل، گذرنامه داشتم که اون هم مهر یکبار خروجش باطل شده بود.حدود سه ماه قبل یکی از آشناها گفت شاید بتونه کاری بکنه که ما با مجوز شرکت در نمایشگاهی در عربستان به صورت مستقل به عمره بریم و همین باعث شد که خانواده دنبال پاسپورت برند. پدر و برادرم سریع اقدام کردند و دو هفته بعد پاسپورت دست‌‌شون رسید ولی مادرم به خاطر مشغله پی‌اش رو نگرفت و با اصرار پدر که این مدارک پاسپورت توی کیف من داره خاک می‌خوره مامانم یک روز وقتش رو گذاشت و حدود یک هفته قبل از این قضیه دستش رسید. تصور بکنید که اگه ما پاسپورت نداشتیم باز هم همه چیز منتفی بود. (الآن خدا رو شاکرم که اون طور شبهه‌ناک نرفتیم، هیچ وقت خانواده ما از رانت استفاده نکرده و فکر می‌کنم یکی از دلایل این سفر عجیب همین بود.)

از اصل ماجرا  دور شدیم؛ رئیس بعد از کنترل گذرنامه‌ها دستور تعیین کاروان رو صادر کرد.  من و مامان همدیگه رو با تعجب نگاه کردیم و قبل از اینکه اتفاق دیگه‌ای بیفته از اتاق خارج شدیم!

کاروانی که برای ما مشخص شده بود همون نزدیکی‌ و در خیابان رودکی جنوبی بود. مدارک رو که تحویل آقای نیکبخت (مدیر کاروان) دادیم، قضیه رو هم براش تعریف کردیم.آقای نیکبخت گفت همین جوری هم اصلاً فرصت نیست، اگه تا شنبه صبح پاسپورت من نرسه دیگه نمی‌تونه کاری بکنه. من هم گفتم توکل به خدا، الآن میرم سراغش و مراحل کار رو پرسیدم. اول باید می‌رفتم به دبیرخانه سازمان حج و یک نامه برای دانشگاه می‌گرفتم که اونها هم یک نامه به نظام وظیفه بنویسند و اجازه خروج از کشور رو برام صادر کنند! (امان از این کاغذ بازی‌ها، البته فشل بودن سیستم اداری بهم کمک کرد، کسی نپرسید  تو که الآن  ثبت‌نام کردی و قاعدتاً چند روز به اعزامت نمونده چرا مشکل خروج از کشور داری؟!). القصه نامه رو گرفتم و رفتم دانشگاه. خوشبختانه بعلت فعالیت‌های فرهنگی دانشجویی می‌دونستم کجاها باید برم و سریع نامه دانشگاه رو گرفتم. ساعت از 13 گذشته بود و دیگه نمی‌تونستم نظام وظیفه برم.(چقدر اینها تنبل هستند که ساعت یک می‌بندند!) فردا صبح ساعت 7 با مامان بعنوان صاحب چک 15 میلیون تومنی رفتیم نظام وظیفه! طرف یه نگاهی به نامه دانشگاه کرد و گفت این امضاش اسکن شده هست و قبول نیست، تازه باید وزارت علوم هم تائیدش کنه! هر چی من اصرار کردم که سیستم دانشگاه تازه اتوماسیون شده و امضا دستی نمی‌کنند به خرجش نرفت که نرفت! (این هم از مضرات تکنولوژی بدون وارد شدن فرهنگ! هیچ چیز تو دنیا اندازه بی‌فرهنگی اذیتم نمی‌کنه!). خلاصه من برگشتم دانشگاه و با یه مصیبتی یک نامه دیگه با امضای دستی گرفتم(اولین بار بود که اینقدر سریع تونستم معاون دانشجویی رو پیدا کنم، واقعاً عجیب بود) و بعدش رفتم وزارت علوم.خوشبختانه اونجا تنها اداره دولتی بود که من تا حالا دیدم حساب و کتاب داره؛ کارم اونجا 10 دقیقه‌ای انجام شد ولی باز هم ساعت 13 شد و من به نظام وظیفه نرسیدم! فرداش هم که 5 شنبه بود و تعطیل (آقای نیکبخت هم گفته بود حداکثر شنبه صبح). مونده بودم چی کار کنم، احساس کردم نمی‌تونم خودمو برسونم (ناامیدی سوم).

القصه، شنبه رفتم نظام وظیفه و مراحل رو طی کردم. انتهای کار گفتند با سیستم اتوماسیون نامه رو فرستادیم اداره گذرنامه و باید شما فردا بری اونجا (اسم اتوماسیون که می‌یاد  تنم می‌لرزه!) هر چی اصرار کردم که من عجله دارم و امروز کارم رو راه بیاندازید گفتند سیستم آخر وقت اسامی رو می‌فرسته اونجا و ما نمی‌تونیم نامه رو دستی بدیم! (واقعاً چی بگم؟! همه جای دنیا اتوماسیون برای راحتی مراجعین هست، اینجا مایه راحتی کارمندان و عذاب ارباب رجوع! فکر کنید اگه همون سیستم سنتی بود من دو روز جلو می‌افتادم!). از این ور هم مدیر کاروان مدام زنگ می‌زد و می‌گفت داره دیر میشه. خلاصه فردا (یکشنبه) رفتم اداره گذرنامه و با اصرار فراوان تونستم مهر خروج رو به پاسپورتم بزنم؛ راستی، یادم رفت بگم؛ داشتم پیش خودم می‌گفتم اگه من سال قبل نرفته بودم و پاسپورت نداشتم امکان نداشت موفق بشم چون صدور پاسپورت یک هفته طول می‌کشید ولی مهر خروج چند ساعت کار داره، اصلاً اون موقع خانواده راغب نمی‌شدند برند و سفر منتفی بود.

بالاخره پاسپورت رو  یکشنبه11 مرداد (8 روز قبل از سفر) ساعت 15 در خونه مدیر کاروان تحویل دادم.ایشون گفت ویزای همه اعضای خانواده رو گرفته و فقط تو موندی! گفتم خدا تا الآن درست کرده، اون هم درستش می‌کنه...

روز چهارشنبه بود که از دفتر کاروان زنگ زدند و گفتند به دلیل ممنوع شدن عمره در ماه رمضان، سفر کنسل شده! (5 روز سفر ما در ماه مبارک می‌افتاد). باز هم انگار آب سردی روی من ریخته باشند (ناامیدی چهارم). با ناراحتی موضوع رو به خانواده گفتم و اونها هم دلداریم می‌دادند؛ فقط من که تنها عضو خانواده بودم که مشرف شده بودم می‌فهمیدم چه سعادتی رو از دست دادیم... .

گذشت تا اینکه شنبه تلفن زنگ خورد و از کاروان اطلاع دادند با حذف اون 5 روز، دوشنبه ما مشرف خواهیم شد و 11 روز آنجا خواهیم بود. فقط چون سفر کنسل شده بود، مدیر دیگه دنبال ویزای من نرفته؛الآن هم سفارت عربستان کارشکنی می‌کنه ولی مدیر داره سعی خودش رو می‌کنه! می‌تونم بگم اون لحظات پر اضطراب‌ترین لحظات زندگیم بود؛ آمیزه‌ای از ناامیدی و امید به رحمت خدا... چه لحظاتی بود...

 آقا اوضاعی شد! ما توی اون اوضاع و احوال منزل هیچ کاری نکرده بودیم. مامانم مرخصی گرفت و اومد و با هم رفتیم برای خرید لباس احرام و مایحتاج سفر...

یکشنبه بعد از ظهر زنگ زدند و گفتند متاسفانه ویزای سید محمد امین جور نشده... باقی اعضای خانواده اگه تمایل دارند برند همین الآن اعلان کنند که فرصت بسیار محدوده...تلاش می‌کنیم ایشون رو سال آینده با بازگشایی دوباره عمره اعزام کنیم... مامانم که تلفن رو جواب می‌داد چند لحظه فقط سکوت کرد و بالاخره گفت چند دقیقه دیگه تماس می‌گیره  و نتیجه رو خواهد گفت. سکوت آزاردهنده‌ای توی خونه حکمفرما بود... من گفتم به خدا راضی نیستم شما یه خاطر من نرید، من رفتم و می‌دونم اونجا چه بهشتی هست... شما اگه نرید تا آخر عمر حسرتش رو خواهید خورد...تازه آقای نیکبخت گفت سال آینده تلاش می‌کنه منو بفرسته... مامانم گفت آخه پسر، تو تا حالا دنبال کار همه بودی و اگه تو پیگیری نمی‌کردی ما هم نمی‌رفتیم، یادته دو هفته قبل با بغض از مسجد اومده بودی و اصرار می‌کردی هر طور شده، حتی با فیش آزاد بریم، نمی‌دونم اون روز چی توی مسجد بهت گفته بودند که هوایی شده بودی و... با همون بغض گفتم مامان، به خاطر همین می‌خوام شما برید. آخر سر اون گریه کار خودش رو کرد و راضی شدند...

از اینجاشو تقریباً قبلاً گفتم، فردا ساعت 5 صبح خانواده رو رسوندم فرودگاه و خودم برگشتم.هنگام برگشتن مدیر شماره برادرش رو داد و گفت ایشون هنوز پیگیر هستند. علاوه بر تو خانواده روحانی کاروان هم ویزاشون جور نشده؛ باهاش در ارتباط باش. چهره‌اش رو نگاه کردم، معلوم بود خودش هم زیاد امید نداره.تشکر کردم و اومدم خونه. یه پیامک به برادر مدیر زدم و گفتم اگه خبری شد ما رو بی‌خبر نذارید. دراز کشیدم. از فرط ناراحتی خوابم نمی‌برد (ناامیدی پنجم). بالاخره گفتم خدا هر جور تو بخوای و گرفتم خوابیدم. ساعت 10 بود که با زنگ موبایل در بالاسرم از خواب پریدم... باورم نمیشد... آقای نیکبخت بود... تا گوشی رو برداشتم فقط فریاد میزد پسر بدو بیا کاروان، بدو... ویزات جور شده... باید به آخرین پرواز برسی... فقط بدو... .

نمی‌دونید چه اوضاعی داشتم، فقط لباسم رو پوشیدم و ماشین رو برداشتم و رفتم... با دستپاچگی زنگ زدم مامانم که به خاطر تاخیر هنوز پرواز نکرده بودند... خبر رو گفتم... اونها هم باورشون نمیشد... پرواز اونها یکی مونده به آخر بود و 5 دقیقه دیگه انجام میشد... خدا رو شکر کردم که تونستم خبر رو بهشون بدم... چند دقیقه که گذشت و من به حالت عادی برگشتم دیدم ای داد بیداد... نه صورت خواب آلودم رو شستم، نه لباس درست پوشیدم، نه پولی در جیبم هست، نه 25000 تومان عوارض رو برداشتم، نه پنجره‌های خونه رو بستم، نه گواهی واکسن رو برداشتم، نه وسائلم و لباس احرام رو برداشتم!!! خلاصه خودم رو  ساعت 11 رسوندم کاروان.بنده خدا آقای نیکبخت 50000 تومان بهم پول داد و گفت ساعت 12 پرواز هست.خوشبختانه فرودگاه نزدیکه و میرسی.پیش خودم فکر کردم اگه کاروان، فرودگاه و سازمان حج نزدیک هم و در آزادی نبودند امکان نداشت من برسم! خدا کارت خیلی درسته، بین 10 تا کاروان این کاروان نزدیک رو برام انتخاب کردی...زنگ زدم به بهترین دوستم سپهر عزیزم(که الآن برای ادامه تحصیل امریکاست و جاش خیلی خیلی خیلی خالیه). خدا از بیست-سی سال پیش حواسش بود و خونه اونها رو توی شهرک اکباتان و نزدیک فرودگاه گذاشته بود! زحمت کشید و با پدر محترمش اومد فرودگاه و ماشین رو برد خونه‌شون... پرواز با دو ساعت تاخیر انجام شد و من حسرت می‌خوردم که میشد برگردم و وسائلم رو بردارم!

ااااااااای! یادش بخیر، هر وقت یادش می‌افتم دوباره هوایی میشم... یاد قدرت خدا می‌افتم که 5 بار ناامیدی منو به امید تبدیل کرد و بزرگترین هدیه زندگی‌ام رو بهم داد؛ اون هم در سالگرد سفر عمره سال قبل... اینجا بود که با تمام روح و جانم معنای آیه «... و یرزقه من حیث لایحتسب» رو فهمیدم. من با آخرین پرواز رفتم و با آخرین پرواز برگشتم و هنوز که هنوزه عمره مفرده به دلیل اختلافات با عربستان برگزار نمیشه...

دوستان گلم، می‌دونم شما هم لحظات سختی رو در زندگی‌تون داشتید و بعضی‌هاتون همین الآن دارید تجربه‌اش می‌کنید.این نوشته رو گذاشتم تا بدونید هیچوقت نباید ناامید بشید، کلید همه مشکلات دست اوستا کریمه و یدکش هم توی جیب شماست، کافیه جیب‌هاتون رو خوب بگردید!

پ.ن.1:   ای قوم به حج رفته کجایید کجایید       معشوق همین جاست بیایید بیایید

           معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار       در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید       هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 ده بار از آن راه بدان خانه برفتید            یک بار از این خانه بر این بام برآیید

 آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید         از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت       یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 با این همه آن رنج شما گنج شما باد       افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

                                                                        «مولوی»

پ.ن.2: فکر کنم اندازه چند ماه مطلب نوشتم.15 روز تا کنکورم بیشتر نمونده، از دعای خیر این  بنده ناقابل و گناهکار خدا رو فراموش نکنید