X
تبلیغات
رایتل
 
الهی... گاهی... نگاهی
"ای پیامبر! همانا ما نگاه منتظرت را به آسمان می‌بینیم..." (بقره-144)
دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1388 :: 14:50 ::  نویسنده : امین

لطفاً ابتدا به این داستان توجه کنید:

«پریشان و سراسیمه بودم. لحظاتی چند فقط به چیزی که شنیده بودم، می‌اندیشیدم.

"اگر طالب دیدار امام زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفل‌سازی نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس"

بعد از مدت‌ها چله‌نشینی و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت. به سرعت بلند شدم و وسائل سفر را آماده کردم. سفر راحتی نبود. اما حاضر بودم چند برابر این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم. شور و اشتیاقی که از وجودم زبانه می‌کشید مرا به حرکت وا می‌داشت.

خودم را به بازار آهنگران رساندم آن قدر هیجان زده بودم که چشم‌هایم هیچ چیز را نمی‌دید. فقط مغازه پیر قفل‌ساز را جستجو می‌کردم. لحظه به لحظه که می‌گذشت شوق و شورم بیشتر می‌شد. وقتی وارد مغازه پیرمرد قفل‌ساز شدم در همان نگاه اول امام را شناختم. دستم را روی سینه گذاشته و با ادب سلام دادم. در آن لحظه همه چیز به جز وجود امام را فراموش کرده بودم. حضرت جوابم را داد و با دست مرا به سکوت فرا خواند.

پیرمرد در حال وارسی چند قفل بود. در این لحظه پیرزنی وارد مغازه شد لباس‌های کهنه‌ای به تن داشت و عصایی به دست. در دستان فرتوت و لرزانش قفلی به چشم می‌خورد. پیرزن آن را به قفل ساز نشان داد و گفت: برادر برای رضای خدا این قفل را سه شاهی از من بخرید. به پولش نیاز دارم.

پیرمرد قفل را گرفت و آن را وارسی کرد. قفل سالم بود پس رو به زن کرد و گفت: خواهرم این قفل هشت شاهی می‌ارزد. کلید آن هم دو شاهی می‌شود. اگر دو شاهی به من بدهی من کلیدش را برایت می‌سازم و در آن صورت پول قفل ده شاهی می‌شود.

پیرزن گفت: من به این قفل نیازی ندارم فقط شما اگر آن را سه شاهی از من بخرید برایتان دعای خیر می‌کنم.

 پیرمرد با آرامش جواب داد: خواهرم تو مسلمانی و من هم مسلمان. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم من نمی‌خواهم تو ضرر کنی. این قفل هشت شاهی ارزش دارد و من اگر بخواهم در معامله سودی ببرم آن را به قیمت هفت شاهی می‌خرم چون در این معامله بیشتر از یک شاهی سود بردن بی‌انصافی است.

پیرزن با ناباوری قفل ساز را نگاه کرد و بعد از این که سخنان پیرمرد تمام شد گفت: من تمام این بازار را زیر پا گذاشتم و این قفل را به هر که نشان دادم گفتند بیشتر از دو شاهی آن را نمی‌خرند من هم به این دلیل به آنها نفروختم که به سه شاهی پول نیاز دارم. پیرمرد گفت: اگر آن را می‌فروشی من هفت شاهی می‌خرم و سپس هشت شاهی به پیرزن داد. پیرزن راضی و خوشحال عصا زنان دور شد.

آن گاه امام رو به من کرد و گفت: مشاهده کردی؟ شما هم این طور باشید تا ما خود به سراغ شما بیاییم. چله نشینی لازم نیست و توسل به علوم غریبه فایده‌ای ندارد. عمل درست داشته باشید و مسلمان باشید. از تمام این شهر من این پیرمرد را برای مصاحبت انتخاب کرده‌ام چون دین‌دار است و خدا را می‌شناسد این هم از امتحانی که داد. او با اطلاع از نیاز زن به پول قفل را به قیمت واقعی‌اش از او خرید. این گونه است که من هر هفته به سراغش می‌آیم و احوالش را می‌پرسم.

پس از تمام شدن سخنان امام سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم.»

«پورسیدآقایی، مسعود، جلوه ماه محبت امام زمان علیه‌السلام، انتشارات حضور، با تغییر و تصرف»


 این داستان تا چند وقت من رو هم به فکر فرو برده بود ... یک سوال، اولین تصور ذهنی ما از افرادی که موفق به زیارت امام زمان (عج)  شده اند چیه؟ تا چند سال پیش - مثل خیلی از افراد-  تصویر یک عارف و  زاهد که صبح و شب رو به عبادت میگذرونه توی ذهنم می یومد. ولی الآن می‌بینم واقعیت چیز دیگری هست. نه نه، اشتباه نشه! این داستان خاص باعث تغییر این ذهنیت نشده، این مسئله‌ای هست که با کمی تفکر هم میشه بهش رسید. متاسفانه توی جامعه شاهد این مطلب هستیم که معیار دین‌داری خلاصه شده در نماز و روزه؛ همینکه یک نفر این دو عمل رو انجام میده بهش میگند انسان متدین... از نظر ما هم معیار ارج و قرب افراد نزد خدا و ائمه (ع) هم شده همین. آقا به معنی واقعی کلمه فاجعه هست! چرا سفارشات اسلام در مورد «زندگی اجتماعی» را گذاشتیم کنار؟ چرا رعایت حقوق دیگران رو جزء دین نمی‌دونیم؟! مطالعه اندک احادیث ائمه(ع) دریچه‌های جدیدی از مفهوم واقعی اسلام، کرامت انسان مومن و زندگی اجتماعی رو برای ما  روشن می‌کنه ... دو نمونه برای مثال: یه بنده خدایی توی منبر می‌گفت روزی پیامبر اسلام (ص) فرمود اکنون جبرئیل نزد من بود و آنچنان از حق همسایه بر همسایه گفت که گمان کردم قرار است  همسایه‌ها از یکدیگر ارث هم ببرند! (به مضمون). مورد دوم برای من خیلی خیلی جالب بود؛ می‌دونستید که اگه روزه مستحبی گرفته باشید و قبل از ظهر دوست‌تون به شما چیزی تعارف کنه، می‌تونید روزه خودتون رو بشکونید و علاوه بر بردن ثواب روزه، دست دوست‌تون رو هم رد نکرده باشید؟! فکر کنید، روزه‌ی واجبی که شکوندنش کفاره به اون سنگینی داره، وقتی(در حالت روزه مستحبی) در مقابل ناراحتی احتمالی یک مومن از رد دستش قرار می‌گیره به چه صورت حکمش عوض میشه! (این احتمال رو هم در نظر داریم که ممکنه طرف برای اینکه ریا نشه نگه من روزه‌ام و باعث سوءتفاهم بشه) یا مثلاً اون حدیث معروف که میگه آبروی مومن حرمتش از خانه کعبه بیشتره ... این چیزها باعث میشه من بهتر درک کنم که چرا میگند زمانی که آقا ظهور می‌کنند گویا دین جدیدی رو می‌یارند.البته اصالت دین همونی هست که امام (ع) عرضه می‌کنند ولی ما اینقدر مفاهیمش رو عوض کردیم که تقریباً چیزی ازش نمونده! جان کلام اینکه به نظر میرسه باید یک تجدید نظر اساسی راجع به مفهوم دین‌داری و نقش اون در زندگی اجتماعی بکنیم.

دیروز من با یکی دیگر از این پیروان واقعی امام زمان (عج) برخورد کردم.اولین راننده تاکسی‌ای که من طی این 23 سال زندگی دیدم کرایه رو بر اساس تاکسی متر حساب می‌کنه و با گرد کردن عدد به سمت پائین تا قرون  آخر مابقی پول رو برمی‌گردونه! باور کنید ارزش  این آدم نزد خدا و امامش از خیلی از این آدم‌ها که هر روز به مردم درس دین میدند بیشتره! این طور نیست؟

از خدا می‌خوام که فقط «گوینده» این حرف‌ها نباشم و بتونم تحت شرایط امتحان هم به این حرف‌ها عمل کنم...

 

پ.ن.1: مثل اینکه یواش یواش داره بوی بهار به مشام میرسه. امیدوارم سال آتی برای همه ما پر از خیر و برکت باشه.این آخرین پست سال 88 وبلاگ "الهی...گاهی...نگاهی" بود.انشاالله سال آینده، اگر عمری بود، در خدمت‌تون هستم.

پ.ن.2: عرض شود که به امید خدا پس فردا عازم زیارت کربلای ایران هستم و بعد از اون هم اگر اتفاق خاصی نیفته و دعوت‌مون رو پس نگیرند(!) سال تحویل در مشهد نائب‌الزیاره دوستان خواهم بود. سهیل به شوخی میگه امام رضا (ع) واسه شما فامیل‌هاش پارتی بازی میکنه که هی دعوتت می‌کنه! چی بگم، از خودش بپرسید! فقط می‌دونم لیاقت از جانب ما نیست، لطف و کرم آقاست و بس... انشاالله هم در مشهد شهیدان و هم در مشهد الرضا به یادتون خواهم بود، فقط به شرطی که شما ما رو از دعای خیر فراموش نکنید.