الهی... گاهی... نگاهی
"ای پیامبر! همانا ما نگاه منتظرت را به آسمان می‌بینیم..." (بقره-144)
چهارشنبه 9 تیر‌ماه سال 1389 :: 14:05 ::  نویسنده : امین

11 مرداد سال 1387... 19 مرداد سال 1388 ...

شاید برای خیلی‌ها این دو تاریخ مفهوم چندانی نداشته باشه ولی برای من یادآور بهترین و زیباترین و قشنگ‌ترین لحظات زندگیم هست(چقدر کلمات برای بیان بعضی احساس‌ها ناتوانند)... دو سفر عمره مفرده که لحظه لحظه‌هاش مانند یک فیلم زنده از خاطرم میگذره...

تابستان سال 88 ، هر روز که داشتیم به مرداد نزدیک میشدیم ضربان قلب من تندتر و تندتر میشد. لحظات زیبای عمره دانشجویی 87 جلوش چشمم رژه می‌رفت و من در این فکر بودم که خدا کی قراره دوباره دعوتم کنه؛ 5 سال دیگه؟ 10 سال دیگه؟ یا همون یکبار اولین و آخرینش بود؟! گزینه آخر محتمل‌تر بود... توی این یک سال من چه کرده بودم که لیاقت این مهمونی بزرگ رو دوباره پیدا کرده باشم؟! ...

مرداد 88 شروع شد و یک چیزی توی گلوم سنگینی می‌کرد... نمی‌دونستم چطور قراره 11 مرداد بیاد و رد بشه و من بتونم دوام بیارم... تا اینکه پیک آسمانی اون دعوت‌نامه عجیب  رو آورد(لینک)... بی‌گمان هیچ گاه خدا رو اینقدر به خودم نزدیک «ندیده بودم»؛ البته که اون همیشه همین جا و به همین نزدیکی بود ولی من...

 اون «حس آشنا» اینبار خیلی زودتر سراغم اومد، از همون شب‌های قدر بعد از سفر... انگاری من حقی به گردن خدا داشته باشم! هر روز منتظر اون پیک آسمونی بودم... تا اینکه...

(لطفاً به «ادامه مطلب» مراجعه کنید)


 

صبح روز سه‌شنبه، اول تیرماه بود. از رختخواب که بلند شدم داشتم بهش فکر می‌کردم...دوباره همون صحنه‌ای که بارها و بارها و بارها دیده بودم، به خوابم اومده بود... آماده شدن برای سفر دوباره!

طبق روال هر روز بابا چای بعد از صبحانه رو جلوی تلویزیون صرف می‌کرد که خبری توجهش رو جلب کرد، امروز آخرین روز ثبت‌نام عتبات عالیات برای فصل تابستان بود... بابام عاشق کربلاست ولی تا حالا قسمتش نشده بود، حتی یکبار زمان جنگ با اینکه در پشتیبانی جبهه و در قسمت مهندسی بود با چند تا از دوستانش یواشکی عازم کربلا شده بود ولی در بین راه به عراقی‌ها برخورد کردند و شانس آوردند که اسیر نشدند!

القصه، من سریع رفتم سایت سازمان حج و زیارت و کل خانواده رو ثبت‌نام کردم. نتایج قرار بود شنبه و همزمان با میلاد آقا امیرالمومنین(ع) اعلام بشه.صبح شنبه  صدای پشت سر همِ پیامک موبایل گوش‌هامو تیز کرد!

باورم نمیشد، اسم ما دراومده بود! ...خودش بود... همون حس آشنا... همون پیک آسمونی... تعبیر همه اون خواب‌ها... همه ائمه(ع) از نور واحدند... کربلا و مدینه فرقی نداره... خدا رو شکرت...

من تهران بودم و مامان و بابا هنوز شهرستان بودند... سریع زنگ زدم و خبر رو گفتم... ولی... صدای مامان شادی رو نشون نمیداد... گفت که من تحمل این سفر طولانی رو توی اتوبوس و در این گرمای تابستون ندارم...

مادر من در جریانات بمباران زمان جنگ دچار یک بیماری بسیار نادر شد...خونریزی سرتاسری روده باریک... عمل‌های بسیاری کرد و دردهای بسیاری کشید ولی فایده‌ای نداشت... هنوز که هنوزه دکترها نتونستند علت رو پیدا کنند... همین کم خونی مزمن باعث شده که توان زیادی نداشته باشه و همیشه بی‌حال به نظر بیاد... مسلم بود که این سفر خارج از توانش هست...

مامان اصرار داشت که ما حتماً بریم... معلوم نبود که دوباره اسم‌مون در بیاد... ولی دل من راضی نمیشد... می‌دونستم که چقدر دوست داره با ما بیاد... می‌دونستم تحمل دوری ما رو نداره؛ اون که وقتی من یا داداشم یک مسافرت کوتاه میریم اینقدر نگران هست قطعاً این سفر که بهداشت و امنیت زیادی نداره از تحملش خارجه... می‌دونستم که... ولی مامان اصرار داشت... گفتم بذار استخاره کنیم؛ هر چی خدا گفت (هر چند نتیجه استخاره رو از قبل می‌دونستم!)... زنگ زدم به حاج آقا دزفولی که از اساتید بزرگ قرآن هستند و در ضمن صاحب کراماتی هم هستند (این دیگه پیش خودم میمونه، قابل توجه هم محلی‌های خواننده این وبلاگ که ایشون رو می‌شناسند!)

... آیه 14 سوره رعد اومد: « دعوت راستین ویژه خداست و کسانى که [مشرکان] جز او مى‏خوانند هیچ جوابى به آنان نمى‏دهند مگر مانند کسى که دو دستش را به سوى آب بگشاید تا [آب] به دهانش برسد در حالى که [آب] به [دهان] او نخواهد رسید و دعاى کافران جز بر هدر نباشد.»

حاج آقا گفت خوب درنیومده (همون طور که می‌دونستم).ازش تشکر کردم و خداحافظی. نتیجه رو به مامان گفتم، توی صداش آرامش رو دیدم هر چند به ظاهر سعی می‌کرد جور دیگری وانمود کنه... ته دلم خیلی خوشحال بودم، خیلی... این جوری که نمیشد سفر کرد

این اتفاق درس بزرگی برام داشت... اگه بزرگترین عبادت‌ها رو بکنی ولی همراه با رضایت پدر و مادر نباشه هیچ فایده‌ای نداره؛ سعادت دنیا و آخرت در گرو رضای والدین از توست. باید قدر این بزرگترین نعمت‌های خدا رو دونست...

همین شب‌هاست که روی دیگر اون خواب‌های همیشگی رو خواهم دید.خواب خواهم دید که از سفر برگشتم، از یک عمره قبول شده...

والسلام