1- خیلی میانه خوبی با تاکسیهای گذری ندارم. ترجیح میدم آرامش خودم رو با بحث و جدل احتمالی سر کرایه از بین نبرم! معمولاً اتوبوس سوار میشم و یا حداکثر تاکسیهای خطی؛ اما اون روز دیرم شده بود و برای رسیدن به دکتر باید سوار تاکسیهای گذری میشدم. چند دقیقهای منتظر بودم تا اینکه یک سمند تاکسی به مسیرم خورد و نگه داشت. وقتی ماشین میخواست راه بیفته با تعجب دیدم که راننده تاکسیمتر رو برای من روشن کرد. بیاغراق بگم که این اولین باری بود میدیدم یک راننده تاکسی داره از تاکسیمتر استفاده میکنه! (فکر کنم از نشانههای آخرالزمان یکیش هم همین باشه JJ) اما تعجب من وقتی بیشتر شد که راننده بعد از هر بار توقف، مبلغی رو که تاکسیمتر نشون میداد رو به پائین گرد میکرد و با پول خردهایی که از قبل آماده داشت تا قرون آخر باقی کرایه رو به مسافر برمیگردوند! نمیدونید چقدر با دیدن این صحنه ذوق کردم! آخرای مسیر که فقط من توی تاکسی مونده بودم به راننده گفتم: "دست مریزاد مرد! تو اولین رانندهای هستی که میبینم اینقدر به حلال بودن روزیات اهمیت میدی." خیلی متواضعانه برگشت و گفت:" این وظیفه منه که نون حلال سر سفره خانوادهام ببرم. نون حروم زندگی رو نابود میکنه.در ضمن خیلی از رانندهها هم مثل من هستند." وقتی پیاده شدم شور و شعفی منو فرا گرفته بودم. خوشحال بودم از اینکه توی این روزگاری که خیلیها برای پول خیلی کارها رو میکنند ، چنین آدمهایی وجود دارند.
2- توی ترمینال پارکوی سوار اتوبوس نوبنیاد شدم. اتوبوس برای خط هفت تیر بود که به صورت کمکی داشت توی خط نوبنیاد کار میکرد. نشستم ردیف اول و پیش خودم فکر کردم از اونجایی که قسمتی از مسیر این دو خط یکسان هست، همیشه کسانی هستند که اشتباه سوار بشند، چه برسه به الآن که نوشته روی اتوبوس هم مسیر هفت تیر رو نشون میداد! چیزی نگذشت که راننده اومد و با روی باز به همه مسافران سلام کرد! یک بسمالله گفت و ماشین رو روشن کرد. پیش خودم گفتم بین این همه آدم عبوسی که هر روز در کوچه و خیابان میبینم،دیدن چنین آدمهایی یه غنیمته، خدا خیرش بده. القصه، ماشین راه افتاد. توی تنها ایستگاه مشترک دو خط که توقف کرد به هر مسافری که سوار میشد بلند گفت مسیر ما نوبنیاده، اشتباهی سوار نشی! بعدش برگشت و به دوستش که بغل دستش روی یک پیت خالی روغن نشسته بود گفت:"این روزا فکر مردم خیلی مشغوله، حواسشون اینجا نیست. بندگان خدا یه وقت اشتباه سوار میشند و مسیرشون دور میشه." بازم پیش خودم گفتم رحمت خدا بر تو! ... رفتیم و رفتیم تا اینکه من پیاده شدم. کمی دیرم شده بود، به همین خاطر سریع کارت زدم و با سرعت از اتوبوس پیاده شدم. داشتم با عجله میرفتم که یک نفر از پشت به شونهام زد. برگشتم و با تعجب دیدم راننده اتوبوسه! گفت آقا هر چقدر بوق زدم نشنیدی! بعدش یک پنجاه تومنی به من داد و گفت این هم بقیه پولت! وقتی تعجب من دید ادامه داد:" دستگاه کارت خوان کرایه مسیر هفت تیر رو از کارت کم میکنه، کرایه مسیر نوبنیاد پنجاه تومان کمتره!" بعد با عجله به سمت اتوبوس برگشت... خوشحال بودم از اینکه توی این روزگاری که خیلیها برای پول خیلی کارها رو میکنند ، چنین آدمهایی وجود دارند.
3- این متن رو هم شاید قبلاً خونده باشید؛نمیدونم چقدر واقعی هست ولی درست بودنش دور از ذهن نیست:چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی ، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر میرسید . با موهای جوگندمی ، ظاهری آراسته ، صورتی تراشیده و به قول دوستان “ فاقد نشانه های مذهبی!” القصه… ، هنگام توزین شیرینیها ، اتفاقی افتاد عجیب غریب ! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم .آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد ، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد . سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: 4500تومان قیمت شیرینی به اضافه 1۵۰ تومان پول جعبه می شودبه عبارت4650 تومان “
نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان ، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول ! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : “ چرا این کار را کردید؟!! ” ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید ، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت : “ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…” و بعد اضافه کرد : “ وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی! “ پرسیدم : “ یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را….” حرفم را قطع می کند : “چرا ! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…” و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : “ امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی! “
و من خوشحال بودم از اینکه توی این روزگاری که خیلیها برای پول خیلی کارها رو میکنند ، چنین آدمهایی وجود دارند...
پ.ن: به قول دوستی «نمینویسی، نمینویسی، وقتی بعد از مدتها هم مینویسی اینقدر طولانی مینویسی!!!» عذر منو بپذیرید! برای همهتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. شما هم از دعای خیر فراموش نکنید.